Heavenletter #1646 - دیداری با ستارگان
خدا گفت:
شادمانه می خندیدم و انگار عشقی برای ابراز کردن داشتم. سپس من، آن اداره کننده پیامد های بصری، تصاویری از آنچه می توانست شبیه عشق من باشد خلق کردم. گل های رز، اردکها، فیلها، دریا ها و تو، میلیونها چهره شبیه تو از عشق من پدید آمد. و این نقطه اوج تجلی عشق من بود. و سپس خنده ای دیگر، چرخشی دیگر، و درست مثل یک زیبابین، از هر طرف تصاویر عوض شدند، پدید آمدند، ناپدید شدند، سرمستانه در یکدیگر گره خوردند، گل رزی در رزی دیگر، چهره ای در چهره ای دیگر. گلهای رز فراوان روئیدند. آنچه در قلبم داشتم بر خاک روان شد و گلهای رز برای اولین بار از روی زمین چیده شد.
خنده ام آنچنان طنین انداز بود که ستاره ها ظاهر شدند و آسمان شب به مانند پوشالی گرداگرد آنها را پوشاند. خورشید بیرون جهید، و هلال ماه قوسی در اطراف خورشید زد، سیاره ها بر خود اسم نهادند و افسانه های واقعی ساختند.
من عجب طراح رقصی هستم. چه آهنگسازی. چه دریانوردی. چه بند بازی. چه آکروبات بازی. چه هنر مندی. چه نویسنده ای. تصویری که من از تو ساختم عشق بود. من پیکره ات را تراشیدم و روی چرخ سفالگری گذاشتم، و تو شروع به پرواز کردی و روی نقاط دوردست زمین فرود آمدی. چشمهایت را مالیدی و پرچمی ساختی، در زمینی که فرود آمده بودی نشاندی، و گفتی اینجا متعلق به من است. مدعی سهم کوچکی از آنچه متعلق به تو بود شدی. می توانستی مدعی تمام مخلوقات باشی، از آغاز تا انتها، از ستاره ای تا ستاره ای دیگر، از پرواز خیالی تا پروازی دیگر. به جای اینکه بازوانت را برای در آغوش کشیدن همه آنچه که بود باز کنی مدعی جایی شدی که در آن فرود آمده بودی.
سپس ادعا کردی وجودت انکار شده است. شادی را فراموش کردی. خود را از آن محروم کردی. چیزهای سنگینی از جهان مادی انتخاب کردی، آنها را به گردن آویختی و برای محافظت از خود به دنبال کشیدی. شادی را فراموش کردی و تملک را آموختی. شادی را فراموش کردی و کار کردن را آموختی. شادمانی را فراموش کردی و قوانینی وضع کردی تا مانع یادآوری شادی شود. به خود حق تسلط بر موجودات دیگر را دادی و آنها را جزئی از دارایی خود فرض کردی. فراموش کردی که من حیوانات را برای محافظت از تو متبرک کرده بودم، تصور کردی آنها رمه ای از گاو و گوسفند هستند.
حتی فراموش کردی خودت چه کسی بودی. دیگران را نیز کوچکتر از آنچه بودند دیدی. چشمانت دوردستها را نمی دید. نمی توانستی بدون عینک های محافظ به خورشید نگاه کنی. درخشش ماه را ربودی و چراغهای کم نور بیشتری به در و دیوار آویزان کردی و آنها را به خاطر سپردی. روشنایی عشق را فراموش کردی و عشق تبدیل به چیزی نیمه روشن شد. باران مفید یا غیر مفید بود.
فراموش کردی زمینی که روی آن پا گذاشتی مخلوق خداوند بود. به آن لگد زدی. فراموش کردی آن را دوست بداری. در آن حفاری کردی و از آنچه بود ربودی. آبنبات بیشتر مورد علاقه ات بود. شیرینی عشقی را که از آن به پرواز برخاسته بودی فراموش کردی. تصویری از واقعیت در ذهن داشتی اما آنها را احمقانه پنداشتی.
فراموش کردی روی زمین بر روی دستهایت بایستی. درعوض با قدمهای سنگین راه رفتی و روی آن پریدی. به آواز زمین گوش ندادی. پرهیاهو بود. ترجیح دادی به جای سکوت، گوش به همهمه بسپری. سکوت دیگر چیزی عجیب و غریب بود. همهمه و هیاهو آشنای گوشت بود. قلبت در اشتیاق شنیدن آن آوازی بود که از یاد برده ای، با این حال امیدوار بودی که هنوز در سرزمینهای دوردست در حال نواخته شدن است. از این تئاتر به تئاتری دیگر رفتی در جستجوی آن موسیقی که در آرزوی شنیدن آن بودی و فکر می کردی در جایی دیگر وجود دارد. اگر خود قادر به شنیدن آن نبودی دوست داشتی کس دیگری به آن گوش دهد. می خواستی واقعا در جایی وجود داشته باشد.
به ملاقات با ستارگان دعوت شدی، اما تو سخنرانی کردی. نگذاشتی ستاره ها صحبت کنند. بر خلاف قوانین ات بود. نگذاشتی قلبت اظهار نظر کند. تظاهر کردی که می توانی اعداد را بشماری با این حال در سوگ آن آوازی بودی که به طور مبهم به یاد می آوردی و می خواستی بخوانی. مکث کردی و صبر کردی نفر بعدی اول شروع کند. فکر کردی نمی توانی آواز بخوانی. فراموش کردی که اصلا مهم نیست چقدر خوب بخوانی. فراموش کردی تنها چیز مهم این است که فقط بخوانی. دلبندم، اکنون نتی آواز کن. بگذار از حنجره ات بیرون بیاید. موسیقی از حنجره تو بیرون می آید و آواز از حنجره من.

