Please read the Guidelines that have been chosen to keep this forum soaring high!

Heavenletter #1838 - ذهن فراموش می کند

خدا گفت:
چه احساسی داری زمانی که خود را نزدیک به من حس می کنی؟ اگر گهگاه خود را از من دور حس می کنی، پس حتما زمانی هم وجود دارد که خود را نزدیک به من حس می کنی. مثل الان، ما، من و تو، چگونه می توانیم گفتگو کنیم و در سکوت باشیم.

چه احساسی داری زمانی که نور مرا بر روی خود حس می کنی؟ چه احساسی داری زمانی که آگاه هستی از اینکه در نورانیت من وارد شده ای؟ چه احساسی داری زمانی که عشق مرا حس می کنی؟ چه احساسی داری زمانی که عشق خود را نسبت به من حس می کنی؟

ما، من و تو، عشق بخصوصی داریم. من پدرت هستم و سعادت و خوشبختی تو در قلب من است. ذات من چنین است که تو را سرشار از شادی کنم و نظاره گر لبخندت باشم. آیا امروز به من لبخند خواهی زد؟

چه لبخند بزنی چه گریه کنی، من تو را دوست دارم، چراکه من فراسوی اشکها و لبخندها را می بینم. چقدر گریه و لبخندت شبیه به هم اند؟ گاه نمی توان آنها را از هم تشخیص داد. این نور درونت است که با ادغام در نورانیت من توجه مرا به خویش جلب می کند. نور طلایی مان اشک هایت را پاک می کند. گرمای قلبهایمان اشک هایت را خشک می کند. عشق برای همیشه اشک هایت را می شوید و می برد.

عزیزان، این جسم شماست که گریه می کند. ذهنتان به جسم می گوید که دلیلی برای جاری شدن اشک وجود دارد. ذهنتان، این ذهن گمراه، قادر نبود به نوع دیگری توضیح دهد. ذهنتان فکر می کند مواقع خاصی برای شادمانی وجود دارد، و این مواقع گهگاه به وجود می آید، نه همیشه. ذهنتان نمی تواند منظور خود را واضح بیان کند، بگوید که عشق همیشگی است و نمی تواند جدا از شادی و سرور باشد.

ذهنی که به عشق و شادی ایمان دارد، یا فقط به شادی های کوچک ایمان دارد، با باور به اینکه برای هر چیز ضدیتی وجود دارد خود را فریب می دهد. با باور وجود اضداد، ذهن خود را مجاب کرده است و تو، ساکن جسمی در روی زمین را نیز مجاب کرده است. ذهن فراموش می کند بایستی از تو اطاعت کند، که بایستی به جای گمراه کردن تو یاریگرات باشد. منطق تو را به جاهای خیلی دور می برد. اما نه تا آنجا که بایستی بروی. منطق تو را به چمنزاران سبز نبرده است.

ذهن برای انجام بعضی کارها خوب است، اما نه برای انجام همه کارها. قلب، قلبی که کم ارزش شمرده شده است از ذهن پیشی می گیرد. قلب فراگیر است در حالی که ذهن انتخابگر است. ذهن نمی داند چگونه یگانگی و وحدانیت را بپذیرد در حالی که یگانگی چیزی است که قلب از آن آگاه است. با این وجود به ذهنتان خیلی بیشتر از قلبتان گوش فرا می دهید، قلبی که حقایق را بازگو می کند. قلب شادمان حقایق را بازگو می کند، قلبی که هنوز ذهن متقاعد کننده نتوانسته متقاعدش کند.

من با قلبت سخن می گویم، این چنین است که مرا درک می کنی. ذهن در کنار قلبت چیزی بی اهمیت است. با این حال من سعی می کنم ذهنت را تسکین دهم. او به آرامش بیشتری نیاز دارد. به ناگاه در جستجوی حقایق ناهمگون در مسیرهای مختلف حرکت می کند. چنین به نظر می رسد که ذهن به چیزهای ناهمخوان بیشتر علاقه مند است.

با این حال عزیزان، این روند در حال تغییر است. ذهنتان شروع به پیروی از قلبتان می کند. ذهن به یگانگی علاقه مند می شود. مانند کشیشی می شود که رسومات جشن عروسی را برگزار می کند. دیگر شبیه شرلوک هولمز با ذره بینی در دست نخواهد بود. بیشتر شبیه دوربینی عادل و منصف خواهد بود. تصاویر زیادی خواهد گرفت که گویای عشق خواهد بود و این جای شگفتی نخواهد بود. عشق می درخشد، ذهن این را درک، و از این رو ادای احترام خواهد کرد.