Heavenletter #3270 - پیچک قلبت
خدا گفت:
شما مسافر هستید و خانه بدوش. شاید بیاندیشید که نمی دانید چه مسیری در این جهان برگزینید و با این حال مسیرتان را پیدا می کنید. شما در جایی هستید. در جایی مکان داده شده اید. اکنون که گفته های مرا می خوانید کجا هستید؟
از اینها گذشته، شما گفته های مرا می خوانید. آیا در جای خوبی نیستید؟ آیا جایی بهتر از این وجود دارد که بتوانید آنجا باشید؟ کجا بهتر از بودن با من؟
البته برای بودن با من حتما لازم نیست نامه هایی از آسمان را بخوانید. اینجا، آنجا، همه جا می توانید با من باشید. زمانی که نامه ای از آسمان می خوانید، زمانی که با تپش قلبتان در هم می پیچد، در این هنگام از من آگاه هستید. هرکجا که باشید می توانید آگاه از من باشید. من همه جا هستم چه شما از من آگاه باشید چه نباشید. امروز ما در مورد آگاهی از من صحبت می کنیم.
به جای آگاهی چه کلمه دیگری می توانیم به کار بریم؟ به بیانی دیگر، شما حسی نسبت به من دارید. عبارت تصوری از من عبارت نزدیکی نیست، چرا که ما از سطحی عمیق تر از اندیشه سخن می گوییم. تصورات و نظرات فراوانی در مورد من وجود دارد، اما شناخت من، حضور من، گشودن قلبت برای من، زدودن اضافات قلبت و تبدیل آن به کاخی برای آسودن من، آگاهی از اینکه من همیشه در قلبت هستم، آگاهی از اینکه من در قلبت جاوید هستم، آنجا می آسایم، و با دراز کردن پاهایم احساس راحتی می کنم، آگاهی از اینکه ژرفترین نقطه قلبت به من تعلق دارد، اینکه بدانی من از پابرجا شدن در قلبت خوشحال هستم، اینکه بدانی من از دوستی و همدرد بودن با تو خوشحال هستم، اینکه بدانی من از بودن با تو خوشحال هستم هر کجا که باشی، اینکه بدانی من در قلبت هستم، اینکه بدانی قلبت جایی است که من به آن تعلق دارم، آگاهی از اینکه ما با هم به هرجا می رویم، آگاهی از اینکه ما فراسوی طوفانها و باد و بارانهای ناگهانی این دنیا هستیم، آگاهی از اینکه ما جمله عشق، آرامش و توشه هستیم برای تمام آنهایی که در مسیر ظاهری تو، با آنها ملاقات می کنیم، آگاهی از اینکه زندگی بیش از آن چیزی است که به نظر می رسد، آگاهی از اینکه ما قول و قراری داریم، توافقی داریم، قراردادی برای باز شدن قلب کائنات، براستی که ما قلب کائنات هستیم و برای همه می تپیم، و اینکه بدانی ما هدفی داریم و آن هدف عشق است، عشق و نه چیزی دیگر، آگاهی از اینکه غیر ممکن است که عشق نورزی زمانی که ما خود عشق هستیم و عشق همه چیز است.
من بیشتر شبیه بالشتک مسافرتی هستم در قلب تو، که می توانی ذهنت را به آن تکیه دهی تا استراحت کند، جایی که ذهنت می تواند دقایقی دور از فعالیت های بی وقفه اش باشد، جایی که ذهنت می تواند بگوید: "برای مدتی آرام خواهم بود". جایی که ذهن به قلب فرصت بودن می دهد، تا همان چیزی باشد که واقعا هست، ثمره همیشگی عشق من. کدامیک را انتخاب می کنید: باهوش بودن یا عشق؟
قضیه این است که می توانی هر دو را داشته باشی. ذهنت می تواند رقص با آهنگ قلبت را بیاموزد.
عزیزانم، همانگونه که ما یگانه و پیوسته هستیم، قلب و ذهن هم می توانند یگانه و پیوسته باشند. می توانند در هماهنگی کامل باشند. می توانند مانند دو اسبی باشند که درشکه را در یک مسیر به حرکت در می آورند. ذهن و قلبت می توانند مانند پیچکی به دور خود بپیچند و به سمت خورشید رشد کنند. خورشید پیچک قلب و ذهنت را باز می کند تا آنجا که هیچ فضایی خالی از عشق وجود نداشته باشد، و محدوده های عشق از بین برود و عشق و ذهن تبدیل به وحدانیتی متعالی شوند.

